تبليغاتX
باران
باران نازنینم!

حالا که دستهای من نشیمنگاه و تخت خواب توست

حالا که شانه هایم ، تکیه گاه توست

حالا که سینه ام فرش گامهای کوچک توست

حالا که موهایم ، ریسمانی ست برای محکم ماندن و نترسیدنت

حالا

بیا و قولی به من بده

بیا و به مادرت قول بده که ناسپاس نباشی

_نه_

اشتباه نکن

تو را به این دنیا نیاورده ام که سپاس گزار من باشی

می گویم : ناسپاسی مکن و قلب مرا که مالامال محبت توست را مشکن.

عزیز دلم ، تصور کن انسانی را با تمام نیازهای یک انسان کامل که نه توان انجام  کاری را دارد و نه حتی زبانی برای بیان نیازهایش

تصور کن که سالها ، نه ،فقط یکسال  تو مسول برآوردن  تمام نیازهایش باشی و اگر نه همه ی مسوولیت بلکه بیشتر  آن بر دوش تو باشد

تصور کن که عاشق نیز باشی

تصور کن و بعد به مفهوم حرفی که میزنم بیندیش.


پ.ن:

باران از حدود سه ماهگی به وجود دستهایش پی برده و دو دستش را با هم می گیرد و به دهانش می برد و از دو روز پیش که سه و نیم ماهه شده یاد گرفته که برای گرفتن اجسام از دستهایش استفاده می کند.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:26 توسط نسرین |
آرمیده ای در میان بسترت

و از دیدگاه من زیباتر از این تصویر ، منظره ای در دنیا وجود ندارد:

دیدن رضایت مندی و آرامش تو.

باران من!

راه مرا برای تکامل عجیب کوتاه کرده ای

عجیب است که بودنت این همه مرا به سمت پخته گی زنانه سوق می دهد

به سمت صبورتر بودن

عاشق تر بودن

سرمست تر بودن

زن تر بودن.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:5 توسط نسرین |
میوه ی دلم!

گوشه ی قلبم!

عزیز کوچک من!

معصومیت نگاهت

شیرینی لبخندت

شیطنت حرکاتت

زیبایی بغض کردن بی نظیرت

اصوات تعریف ناکردنیت

همه

زیباترین هدیه هایی هستند که انسانی به نام مادر می تواند از خدا دریافت کند

خوشحالم که زنم

خوشحالم که مادرم

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:26 توسط نسرین |
عزیز دلم!

 دیروز سه ماهه شدی

باورت می شود؟

دیروز اولین مرحله رشد که سه ماهگی ست را پشت سر گذاشتی

نازنین مامان

بذار برات از خودت بنویسم

تو از حدود یک ماه پیش صداها و اصوات جالبی از خودت در میاری

روی پاهات به کمک من و بابا می ایستی و حرکتی شبیه پرش رو انجام میدی

از چشمها و ابروهات برای بیان منظورت خیلی قشنگ استفاده می کنی

به عروسک lamaze و هاپوی toloخیلی علاقه داری

با اینکه همه منو از دادن شیر کمکی به تو می ترسوندن باید بگم که با وجود خوردن حداقل یکبار شیر کمکی در روز، شیر مامان رو بیشتر دوست داری

برای بابایی بیشتر از همه می خندی

در موقع دفع ، اخلاقت خیلی خوب میشه و بی نهایت تعریف می کنی و می خندی

از روی زمین موندن بدت میاد و همش دوست داری بشینی یا بپری

موقع خواب هم شدیدترین گریه ممکن یه نوزاد رو می کنی

دیگه تقریبا دل درد رو کاملا فراموش کردی

و مهم تر از همه اینکه تو الان

چراغ خونه ی ما و مامان آذر و مامان زری هستی


پ.ن:

باران در سه ماهگی ، شش کیلو وچهارصد گرم وزن و 63 سانتیمتر قد داره.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:54 توسط نسرین |
باران!

عزیزترین دختر روی زمین!

امروز کمی دلم گرفته و می خواهم برایت از سهم مادر شدنم بنویسم

عزیز کوچک من

نمی دانم تو با دیگر کودکان شیرخوار تفاوت داری یا همه ی شما مثل هم هستید اما

امروز هشتاد و پنج روز است که من سهم دیگری از دنیا غیر از مادر بودن ندارم

شاید نوشتن درددلم برای آن همه کوچکی و نازکی نهفته در تو کمی نادرست باشد اما راهی جز نوشتن ندارم

باورش سخت است اما من هنوز بعد از اینهمه روز که از تولد تو می گذرد شاید در روز به اندازه دو ساعت بتوانم تو را روی زمین بگذارم و از بغل خودم دورت کنم

امروز سه روز است که غیر از تو و پدرت کس دیگری را ندیده ام و حتی از پله های آپارتمان پایین نرفته ام

سهم من در آغوش کشیدن تو و ناز کشیدنت و شیر دادن و تعویض پوشک و جلوگیری از گریه هایت است

سهم من توجیه گریه های تو برای دیگران است

سهم من شنیدن کنایه های دیگران از زیاد در آغوش کشیدنت است

سهم من استفاده از اندک زمانهای به دست آمده برای دستشویی رفتن و ظرف شستن و غذا پختن و غذا خوردن و وبلاگ نوشتن و رسیدگی به امور شغلی و . . . است

سهم من تلاش برای جلوگیری از بهم خوردن آرامش پدرت که خسته از سر کار برگشته است

سهم من تلاش برای مادر و همسر خوب بودن

هر چند تمام اینها حتی قسمتی از سهم بزرگ من -- لبخند تو -- نمی شود اما گهگاه خسته می شوم

کودکم

مادر شدن با کلام قابل بیان نیست

من تمام زندگیم را وقف بودن تو می کنم و لذت دیدنت تمام خستگیم را رفع می کند اما

لحظه هایی مثل امشب کمی دلم می گیرد و ...

بی خیال

عزیز کوچکم

بی نهایت

نه

کمی بیشتر از بی نهایت

دوستت دارم.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:30 توسط نسرین |

باران نازنینم!

می خواهم برایت از مادر بودن بنویسم

از قسمتی از وظیفه ای که بودن تو بر دوشم نهاده است

باران عزیزم

مادر بودن ، تمرین بزرگ صبوری است.

لیلی عزیز می گوید مادر بودن یعنی صبر .

این هم تعبیر دیگری است اما من می دانم که این روزها تمرین سخت صبوری می کنم

از همان روزهای نخست تولد کودک که زخم شدن سینه ها و درد را صبوری می کنی و دردناکترین جای بدنت را برای مکیدن در اختیار نوزادت می گذاری

از همان روزهایی بی خوابی را صبوری می کنی و سحر خیزی کودکت را با جان نیوش می کنی

از همان روزهایی که ساعتها برای خوابانیدن کودکت وقت صرف میکنی و بعد دفع ناگهانی کودکت باعث بیداری مجدد و از سر گرفتن پروسه می شود

از همان لحظه هایی که بیمارهستی و نیاز کودکت را به نیاز خودت ارجح می دانی

از همان لحظه هایی که تاب دیدن اندوه کودکت را نداری و کاری از دستهایت بر نمی آید

از همان ساعتهای نیمه شبی که خواب را آرزو می کنی و باید به بیداری کودکت بوسه باران بفرستی

از همان روزهایی که ....

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:43 توسط نسرین |

باران عزیزم

کودک کوچک من

آینده ازآن توست و من چقدر در این روزهای سرگرم تو بودن به این موضوع فکر میکنم

به اینکه تو مالک آینده ای هستی که من نقشی در آن نخواهم داشت

عزیز دلم

لذت نابی را به من بخشیده ای که با هیچ لذتی قیاسش ممکن نیست

اما

مادر شدن بسیار سخت تر از تصورات من است

تجسد کامل وظیفه

باران دلبندم

این روزها کم کم مرا می شناسی و بازیهای کوچکی آموخته ای که لذت از لذت بردن تو را برای ما به اوج رسانیده است

دیدن خندیدن و لذت بردنت شیرین ترین لحظه های عالم را رقم می زند

نخستین مبارزه با ناملایمتها را روز چهارشنبه بیست و پنجم شهریور در مواجهه با بیماریهای رسیده از واکسنهایت تجربه کردی و
من گهگاه با دیدن اندوه و دردت گریستم

اما حالا که دوباره رو به بهبود رفته ای و لبهایت به خنده باز می شود دوباره دنیا به ما لبخند می زند

می بینی عزیزم

شادیمان به شادی تو بسته و غممان به ناراحتیت

انگار پیش از تو اصلا نبوده ایم و اگر بوده ایم نمی دانم چگونه

آینده از آن توست و من به آینده ای که تو خواهی ساخت امیدوارم

پ.ن:

باران در دوماهگی دارای پنج کیلو و دویست گرم وزن ، شصت سانتیمتر قد و دور سری معادل سی و نه و نیم سانتیمتر دارد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:10 توسط نسرین |
 

  شش روزگي باران

يه لبخند هديه به شما

آرام ترين خواب دنيا

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:43 توسط نسرین |
باران عزیزم

کوچولوی دوست داشتنی من

امروز سی ودو روز از عمر قشنگ تو میگذره

حالا دیگه من خیلی چیزها راجع به تو می دونم

می دونم بعد از شیر خوردن چه کار می کنی

می دونم خوابت خیلی سبکه و برای خوب خوابیدنت باید ساعتی رو بغل مامانی یا بابایی بگذرونی

می دونم وقتی شیر می خوای چطوری سمت می می مامانی می پری

می دونم بغل بابایی راحت تر از بقیه جاها خوابت میبره

می دونم کولیک این روزها امانت رو بریده

می دونم . . .

اما هنوز خیلی چیزها رو نمی دونم

و تو رو با ندونستن های خودم عذاب می دم

نمی دونم وقتی گریه هات از حد می گذره چه باید کرد

نمی دونم چه طعمی شیر دوست داری و من چی یابد بخورم که دوست ترش داشته باشی

نمی دونم چی می بینی که هر از گاهی لبخند میزنی و بعدش بغض می کنی

نمی دونم مادر خوبی برات هستم یا نه

نمی دونم . . .

بارانم!

بی نهایت دوست دارم

بی نهایت

و نهایت عشقم رو بهت نثار می کنم


پ. ن :

باران در یک ماهگی چهار کیلو و سیصد گرم وزنشه ، قدش پنجاه و سه سانتی متره و دور سرش سی هفت و نیم سانتی متره


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:2 توسط نسرین |
و اولین کس که عاشق چشمهای تو شد من بودم

سیده باران عزیزم!

بلاخره انتظار به سر اومد و من و بابایی تونستیم اونهمه زیبایی که خدا در آفرینش تو برای ما در نظر گرفته ببینیم

باران نازنین ما!

من تو رو توی بیست و پنجمین روز تابستان سال هشتادو هشت توی بیمارستان بوعلی و با عمل سزارین بوسیله خانم دکتر ربیعی با روش بیهوشی اسپاینال به دنیا آوردم و خدا رو شکر تا حالا از همه چیز راضی راضیم

به نظرم سخت ترین قسمت این روزها مشکل شیردادن به تو بوده و ناراحتیهایی که برای من بوجود اومده

خدا رو شکر به خاطر رعایتهای زیاد من تو مشکل اغلب کوچولوها که زردی پس از زایمانه رو نداشتی و به لطف خدا سلامتیت بزرگترین هدیه ای که تا حالا از خدا دریافت کردیم.

عزیز دلم!

طرز نگاه کردنت

طرز نشون دادن تمایلت برای شیر خوردن

حالتهای بی نظیر چهره ات وقتی هنوز توی مرحله خواب سبکی

لبخندهای یک طرفه ات

شیر خوردن دائمیت

همه و همه لذت بخش ترین قسمتهای این روزهای سختند

من تجربه مادر بودن ندارم و روزهای اول تجربه آموزی وقتی با ضعف ناشی از زایمان همزمان باشه عبور روزها رو سخت می کنه اما بودن تو بهترین هدیه است

ممنون که چراغ دلمون رو روشن کردی

ممنون که نوع دیگری از دوست داشتن رو به من و بابایی نشون دادی

ممنون باران برکت آفرین ما.

 

پ.ن :

از همه کسایی که این روزها اینجا مبان و برای باران و من پیغام میزارن ممنونم و معذرت می خوام که فرصت کمی دارم برای اینجا بودن

سر فرصت میام و کلی خاطره خوب براتون مینویسم.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:17 توسط نسرین |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

benyaamin

نسرین

benyaamin

http://benyaamin.blogfa.com

باران

باران

باران

برای کودکم تا بعدها بداند این روزها چگونه می اندیشیدم

باران

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog