كودك شيرين سي و چهار ماهه من!
مدتها پيش و قبل از اينكه بخواهم تصميم به آغاز روياندن نهالي چون تو بگيرم، خيلي از دوستان فرهيخته و گاه بدون اطلاع و هوچي گرم ، به دنيا آوردن فرزند در شرايط امروز جامعه ايران را محض اشتباه مي خواندند و مرا و خودشان را از به دنيا آوردن فرزندي در جهان سوم منع مي كردند.
من اما قاطعانه مي ايستادم و فرصت رشد در يك جامعه در حال توسعه را هم فرصت بي نظيري براي امكان حيات مي دانستم و ...
اين روزها اما كه شهر من و بسياري از شهرهاي ايران عزيزم هوايي بسيار گرفته و غبارآلود دارند و گرد و غبار نفس ما را گرفته ، به اين فكر مي كنم كشوري كه در تامين نخستين نياز طبيعي هر انسان اينهمه ناتوان است و معضلي را كه مي شود با پول و تفكر و تدبير حل كرد را براي مردمانش حل نمي كند و جان و سلامت انسانها برايش اهميتي ندارد ، لياقت ماندن و توليد نسل برتري را كه من و ما آرزويش را داريم ، دارد؟
آيا متولد كردن كودكي مانند تو در شرايط جامعه اي كه نفس را هم نمي تواند براي مردمانش تامين كند ، گناه نيست؟
آيا مي شود مطمئن بود كه كودكان اين سرزمين مي توانند با اين شرايط به سلامت به سنين جواني برسند و بار از دوش جامعه بردارند؟
آيا باران كه نفس من است مرا براي اين بي نفسي خواهد بخشيد؟
وقتی به یه دختر کوچولوی شیرین زبون که در حال تشکر از مادر برای تهیه غذاست ٬بگن به مادرت روزش رو هم تبریک بگو ٬نتیجه همین میشه که :
روز مادرتون درد نکنه
پ.ن: روز همه مون که به قول الیزابت استون قلبمون جایی بیرون از بدنمون می تپه مبارک
الیزابت استون می گه:
بچه دار شدن تصمیم خطیری ست.
با این تصمیم می گذارید که قلبتان تا ابد جایی در بیرون و دور و بر تن تان به سر برد.
مدتهاست ، شبها قبل از خواب يك معاشقه مادر و فرزندي ميان من و تو هست
گاهي من ناز مي كنم و تو نياز و بيشتر تو ناز مي كني و من نياز
بعد در خلال همين نگاهها و آغوشها و كلامها ، وقتي سخت در برت مي گيرم با حالت شيرين و وصف ناشدني مي پرسي:" مي مي زاري من برم؟(= نمي گذاري من برم)؟"و اگر جواب من مثبت باشد ، قند توي دلت آب مي شود و اگر جوابم اين باشد كه :" اگه دوست داري ، ميزارم ولي دلم مي خواد بغلم بموني" ساكت مي شوي و به فكر كوتاهي فرو مي روي
زياد به اين موضوع فكر كرده ام كه آيا تو به عنوان يك انسان كه هنوز با فطرتش خوشحال و غمگين مي شود از تصاحب شدنت توسط كسي كه دوستت دارد لذت مي بري يا ...
كودك شيرين زبانم!
شايد براي من هم بسيار پيش آمده كه دلم براي خواستن كسي و بسيار خواسته شدنم از سوي او غنج رفته و شايد بسيار بيشتر پيش آمده كه دلم خواسته محبوبم را مال خودم و فقط مال خودم كنم ولي هنوز هم رهايي را بيشتر از هر چيزي دوست دارم
باران عزيز تر از جانم!
دلم مي خواهد وقتي بندي بند عشق شدي و خودت را از خودت گرفتي و همه چيزت (حتي علائقت)را بر اساس دوست داشتن يا دوست نداشتن محبوبت تغيير دادي ، هنوز رها و آزاد بينديشي و فقط و فقط براساس خواستن خودت رفتار كني
دلم مي خواهد رها باشي و رها كني تا بودن و ماندن محبوبت لذت ناب دوست داشته شدن را به تو بچشاند.
روياي قشنگ تحقق يافته ام!
هرچند به نظرم كمي درگير بحران سه سالگي و گريه هاي گاه و بي گاهت شده ايم ولي گسترش دايره كلماتت ،شيريني لهجه ات، راهكارهاي سياست مدارانه ات،مهرباني مثال زدني ات، لوسي خواستني ات، توان برنامه ريزي براي آينده ات(كه جديدا كسب كرده اي)هم و هم از تو يك موجود بسيار بسيار شيرين ساخته كه دارد دنيايم را عوض مي كند.
پ.ن:
هزار روزگي ات بيست و سومين روز فروردين بود كه با خريد هديه و كيك و شمع گذشت و مرا به ديدن جشن ده هزار روزگي ات دلخوش كرد
كاش هيچ بچه اي شاهد بگو مگوها نباشد
كاش كمي بيشتر توان كنترل رفتار و گفتارم را داشتم
ديشب به تو سخت گذشت
مرا ببخش كودك قشنگم.
حالا ديگر آنقدر بزرگ شده اي كه ياد گرفته اي هر روز كه بيدار مي شوي يك روز گذشته و بايد يك برگ از روزشمار روميزي را كند و به دور انداخت.
مي داني وقتي برگهاي روزشمار را مي كني و توي سطل آشغال كنار تخت مي اندازي به چه چيزي فكر مي كنم؟
به تمام خاطرات خوب و بدي كه توي اين روزها اتفاق افتاده و جايي ثبت نشده و تمام ميشود
به مادر بزرگم كه توي يكي از همين روزهاي سال تازه آغاز شده ، تمام شد
به تو كه توي همين روزها داري جلوي چشمم رشد مي كني و بالنده مي شوي
جايي نادر ابراهيمي بزرگ مي گويد نبايد خاطرات را تكرار كرد،نبايد از آنها ياد كرد، بلكه بايد خاطراتي از نو آفريد
نمي دانم اين حرف را قبول دارم يا نه
چون بعضي وقتها از لذتهاي تازه سرشارم و بعضي وقتها ياد اولين ها قند توي دلم آب مي كند
نمي دانم ولي خوب مي دانم كه اگر ميشد بديها و غصه ها و حرفهاي ناخوب را با همين برگهاي روزشمار توي سطل آشغال انداخت، بيشتر خوش مي گذشت، خيلي بيشتر
حس خوبیه که آدم زیاد گیر نده و به راحتی با واقعیت ها کنار بیاد شاید یکی از زیباترین چیزای دوره ی بچگی همین باشه
داشتن حس بچگی به کنار اومدن با واقعیت ها خیلی کمک می کنه.
چند بچه كافيست؟
كودك قشنگ و نازنينم!
نه امروز و اين هفته و اين ماه و اين سال بلكه مدتهاست موضوع مهم تعداد بچه ها ذهنم را بسيار مشغول كرده است
دلايل بسياري براي تك فرزند بودن و تك فرزند ماندن تو دارم اما دلم مي خواهد اين موضوع را با تمام دلايل ذهني خودم اينجا بنويسم تا علاوه بر ثبت در دفتر يادداشتهايم براي تو ، از نظرات عميق دوستان با شعور و فهيم اينترنتيم بهره مند شوم:
- يكي از عمده ترين دلايل من براي انتخاب تك فرزندي ، بچه دوم بودن خودم در خانواده اي است كه بسياري ازتوجه ها و منابعشان به دلايل فراواني متوجه من بود(يادم است باب برزويه طبيب را كه مي خواندم ، آنجا كه نوشته بود"اول نعمتی که ایزد، تعالی و تقدس، بر من تازه گردانید دوستی پدر و مادر بود و شفقت ایشان بر حال من، چنان که از برادران و خواهران مستثنی شدم و به مزید تربیت و ترشح مخصوص گشت1"بسيار زياد همزاد پنداري مي كردم)
من خواهر بزرگتري دارم بهتر از برگ درخت، بسيار بسيار مهربان و دوست داشتني كه هميشه پس پشت توانايي هاي من ، توانايي ها و استعدادهايش ناديده گرفته شده ، خواهر بزرگواري كه بيش از همه خودش مرا تشويق كرده و كمتر از هر انسان ديگري كه مي شناسم حسادت ورزيده و شايد با معيارهاي امروز يك زن موفق و يك مدير شايسته اجتماع باشد ولي همچنان از پذيرش برتري هايش سرباز مي زند و خودش را در قياس با ديگران و علي الخصوص من و خواهر كوچكترم چندان به قابليت هاي خودش اعتماد ندارد و گاها خود را كمتر از ما مي داند
من تمام لحظه هاي كودكي به اين مركز توجه بودن افتخار كرده و تمام لحظه هاي بزرگي از اين خودخواهي ها شرمنده بوده و هستم
هميشه و هر جا بوده ام كودكان دوم را با كودكان اول خانواده ها قياس كرده ام و بسياري از كودكان دوم را موفق تر از كودكان اول ديده ام
حتي در تعاريفي كه خانواده ها از دو فرزندشان چه در محيط زندگي و چه در محيط مجازي كرده و مي كنند آنچه من مي شنوم حتي اگربحث نخست علاقه فراوان مادرها و پدرها به كودك اولشان باشد ،تمجيد تلويحي از رفتار و توانايي هاي كودك دوم و بيان محاسنش هميشه مستتر است
حال اين موضوع را بگذاريم و در كنارش علاقه فراوان من به بهترين ها براي باران
دوم اينكه من يك زن شاغلم و با توجه به همان چيزي كه در پست قبل هم گفتم شاغل بودن من نه ربطي به نياز مالي دارد ، نه ارتباطي به هيچ چيز ديگر ، من شاغلم چون منم و شخصيت من شخصيت يك زن شاغل است، حال اين زن شاغل كه به خاطر فرزند نخستش هم نتوانسته سه سال خانه نشين شود و آنگونه كه بايد به تربيت نسل ماندگار خودش هميت ورزد، چرا بايد فرزند دومي بياورد كه ظلم خود را مضاعف نمايد.
سوم اينكه دنياي امروز ما و علي الخصوص شرايط نامشخص جوامع جهان سوم، شرايط لازمه براي احساس كامل خوشبختي را براي فرزندان تازه به دنيا آمده اش فراهم نمي كند و همين موضوع هم مزيد علتي است براي آنانكه شهد شيرين مادر شدن را با داشتن يك فرزند چشيده اند و لزومي براي اضافه كردن موجود ديگري به اين دنيا برايشان وجود ندارد.
چهارم اينكه من به علت شرايطي كه گفتنش را لازم نمي دانم تا حدود سي سالگي درگير زندگي بوده ام و لذتي از دوران گذراي جواني نبرده ام ، از آن سنين به بعد درگير بارداري و بعد بچه داري شدم و حدود 4 سال است كه طعم زندگي كردن براي خودم را درك نكرده ام، يك زن شاغل كه نيم از وقتش را براي كارش و نيم ديگر را براي همسر و فرزند و فاميل سپري مي كند و حتي به اصلي ترين دلمشغولي هايش كه خواندن كتاب و ديدن فيلمهاي خوب است نمي رسد و دلش لك زده براي يك چايي قند پهلو در سكوت نيمه شب و فكر كردن به اوقات روز و هراز گاهي خيال پردازي و نگارش چند خط شعر، حالا اگر دوباره پروسه بارداري و... را از نو آغاز كند به مرز چهل سالگي كه برسد تازه كودكانش از آب و نم در آمده اند و مطمئن نيستم كه لذتي كه لازم مي دانم به عنوان يك انسان خوشبخت از روزهاي ميراي جواني ببرم ، در چهل سالگي هم بشود برد.
پنجم آنكه فكر مي كنم در شرايط نا به سامان اقتصادي امروز اگر كودكي داشته باشم كه جميع امكاناتم را بتواند به تنهايي مال خود كند ، شايد كمتر دچار مشكل گردد.
ششم آنكه فرض را بر اين بگذارم كه كودكي براي تنها نماندن بارانم به دنيا بياورم ، چند درصد مي توان مطمئن بود كه اين دو فرزند يار و ياور هم بمانند و دنياي امروز جدايشان نكند
باران عزيزم!
دوست دارم تنها نباشي، دوست دارم هم زبان و هم خون داشته باشي ، دوست دارم روزي اگر من و پدرت نبوديم ، پشت و پناه داشته باشي ، دوست دارم ولي ...
پ.ن:
از همه دوستان عزيز مجازي خواهش ي كنم در اين زمينه نظر بدهند
1.كليله و دمنه-باب برزويه طبيب
دو سال پيش در يه همچين روزي كه مجبور بودم براي اولين بار 5 ساعت تو رو تنها بگذارم و بيام سركار ، يكي از سخت ترين روزهاي زندگيم رو گذروندم
حالا دو سال از اون روزها مي گذره ، امروز صبح هم برخلاف هميشه كه تو خوابي و من ميام اداره ، بيدار شدي و كلي براي اومدن من گريه كردي
هرچند تقريبا براي هر دوتامون عادت شده ولي هنوز هم كه هنوزه براي من يكي از سخت ترين كارهاي دنيا ترك توه
اصلا شايد يكي از اصلي ترين دلايلي كه بخاطرش نمي خوام فكر بچه دوم رو هم بكنم همين كارمند بودنمه ، همين اجبار در ترك هر روزه ي كسي كه حداقل تا سه سالگي به تو نياز داره و تو به اون
كودك نازنينم!
دلايل زيادي براي شاغل بودن دارم، كه مهمترين اونها من بودن منه (شايد يه روز كه بزرگتر شده باشي و به همه زير و بمهاي مادرت آشنا ، اين جمله رو بهتر بتوني درك كني)
مي دونم كه خوب درك خواهي كرد و خوب خواهي فهميد
بگذريم
سي ماهگي تو جشن بزرگيه و بسيار با شكوه
تو خيلي بيشتر از انتظار من از يك كودك سي ماهه مي فهمي و درك مي كني و از خودت ادب و شعور نشون ميدي(يا انتظارات من نادرست بوده يا تو كمي متفاوت تري)
به نظم و ترتيب خيلي اهميت ميدي و همه چيز رو مرتب مي كني و مثلا اگه دو تا دونه برنج روي زمين افتاده باشه سريع نپتون دستي مياري و مي كشي
عاشق عكس گرفتني و تازه تازه ياد گرفتي كه چطور كادر بندي كني و عكس گرفتنت بسيار بهتر از قبل شده
حدود چند روزه كه بدون من به دستشويي ميري و فقط براي شستنت منو صدا ميزني
هنوز كامل نمي توني به تنهايي غذا بخوري و به كمك من احتياج داري
عاشق نقاشي و تركيب رنگ توي اون هستي و مثلا به جاي كشيدن يه تصوير سعي مي كني تمام مداد رنگيهات رو با يه تركيب خاص روي صفحه بكشي(اينم يه سبك خاصه توي نقاشي:بارانيسم)
حرف زدنت هم عاليه هرچند بعضي حروف رو درست ادا نمي كني ولي به درستي از افعال و ضماير و حتي تشبيهات استفاده مي كني:
"اين شلوار بابا نيست، شبيه اونه"
به نظرم زياد خلاق نيستي و دليلش هم كم كاري منه كه اميدوارم بعد از سه سالگي و آغاز مهد رفتن اين مشكل حل بشه
زياد هم با حوصله نيستي و اگه يه كار رو بخواي انجام بدي و بعد از چند بار تلاش نتوني ناراحت و گاها عصباني ميشي(ارثيه مامان ، نگران نباش)
ساعت فكريت بسيار دقيق كار مي كنه و برام عجيبه كسي كه هر روز تا حدود ساعت 10 صبح مي خوابه اگه من شبي ناخواسته بهش بگم" فردا كه رفتم اداره...."، صبح فرداش از ساعت 6:45 بيداره و زاغ سياه منو چوب ميزنه
در كل شيرين تر از قند و عسل و شكر و عشق و اميد و همه چيزي.
اینم اولین عکس پرسنلی شما که در تاریخ ۲۲/۱۰/۹۰ گرفته شده:

و اینم یه عکس از سی ماهگیت:
