حالا که دستهای من نشیمنگاه و تخت خواب توست
حالا که شانه هایم ، تکیه گاه توست
حالا که سینه ام فرش گامهای کوچک توست
حالا که موهایم ، ریسمانی ست برای محکم ماندن و نترسیدنت
حالا
بیا و قولی به من بده
بیا و به مادرت قول بده که ناسپاس نباشی
_نه_
اشتباه نکن
تو را به این دنیا نیاورده ام که سپاس گزار من باشی
می گویم : ناسپاسی مکن و قلب مرا که مالامال محبت توست را مشکن.
عزیز دلم ، تصور کن انسانی را با تمام نیازهای یک انسان کامل که نه توان انجام کاری را دارد و نه حتی زبانی برای بیان نیازهایش
تصور کن که سالها ، نه ،فقط یکسال تو مسول برآوردن تمام نیازهایش باشی و اگر نه همه ی مسوولیت بلکه بیشتر آن بر دوش تو باشد
تصور کن که عاشق نیز باشی
تصور کن و بعد به مفهوم حرفی که میزنم بیندیش.
پ.ن:
باران از حدود سه ماهگی به وجود دستهایش پی برده و دو دستش را با هم می گیرد و به دهانش می برد و از دو روز پیش که سه و نیم ماهه شده یاد گرفته که برای گرفتن اجسام از دستهایش استفاده می کند.
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:26 توسط نسرین
|



